تبليغاتX
رویای خیس

رویای خیس

موهای تو
آشفتگی جنگل انبوهی ست
که گوش تا گوش،
آغوش تا آغوش،
پُر می کند تمامِ صورتم را.
من
صورتم را
لا به لایِ درختان تو
جا گذاشته ام...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت17:22توسط نگین | |

تو را چه به فرهاد؟؟

یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی.

تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار...

من باورت می کنم.

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت22:17توسط نگین | |

این لحظه یادت بماند و
این شعر

که سال ها بعد
مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند
واژه ها برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند
و نمی دانی چرا
نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند

نگاه می کنی به من
برفی که بر موهایم باریده
راه تمام آشنایی ها را بسته است
انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند
که نوازشی را یادت بیاورند

و تمام این سال ها
آنقدر میان خطوط موازی دفترم
دست به عصا راه رفته ام
که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست
نگاه می کنی به خودت
که پس از سال ها
دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای
و چشم های بیست و چند سالگی ات را
انکار می کنی

واژه ها
دوباره دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند

و این شعر
برای همیشه مشاعرش را از دست می دهد

                                                  لیلا کردبچه

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت14:59توسط نگین | |

آدم ها می آیند.
زندگی میکنند
می میرند و می روند.
اما فاجعه زندگی تو
آن هنگام آغاز می شود که آدمی می میرد.......
اما نمی رود!
می ماند،
نبودنش دربودن تو چنان ته نشین می شود
که تو می میری
درحالی که زنده ای
و او زنده می شود

در حالی که مرده است

ناشناس

+نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت13:33توسط نگین | |

شعر از ما

 

تفسیرش از شما

 

دیگر دلتنگ نباشید.

 

یا

 

آبی اش از ما

 

آسمانش از شما

 

یا اصلا اگر نمی خواهید

 

دل از شما

 

دل بستگی از ما.

 

هیچ مهر و شناسنامه ای

 

ما را وصل نمی كند،

 

الا همین ماه كه بی تاب است

 

و ما كه

 

تنها هستیم و شاعر ...


ناشناس

+نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت13:11توسط نگین | |

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی
یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی
وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
من نیستم ... نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی

گیرم هنوز تشنه حرف توأم ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟
آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟
حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی

مهدی فرجی

+نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت12:31توسط نگین | |


مي نوشمت كه تشنگي ام بيشتر شود

آب از تماس با عطشم شعله ور شود

آن گاه بي مضايقه تر نعره مي كشم

تا آسمان كر شده هم باخبر شود

آن قدر ها سكوت تو را گوش مي دهم

تا گوشم از شنيدن بسيار كر شود

تو در مني و شعرم اگر "حافظانه " نيست

"عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود"

آرامشم هميشه مرا رنج داده است

شور خطر كجاست كه رنجم به سر شود

مرهم به زخم بسته كه راهي نمي برد

كاشا كه عشق مختصري نيشتر شود

      ( محمد علی بهمنی)      

+نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت17:43توسط نگین | |


ز همان ابتدا دروغ گفتند!

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" می شویم؟!

پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست!...

از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...

اصلا این "او" را که بازی داد؟!...


که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!

می بینی

قصه ی عشقمان!

فاتحه ی دستور زبان را خوانده است !

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت22:53توسط نگین | |

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت15:26توسط نگین |


کارت صد آفرین فقط یک تله بود

و گر نه هیچ‌وقت

با ده تا ستاره

کسی به تو یک ماه یا خورشید نمی‌دهد

تا با ماهت صد آفرین بگیری...

و خیال کنی که دیگر شب‌هایت

روشن روشن شده !

با صداقتی کودکانه عرض می‌کنم :

بچگی کردم !

از این به بعد دیگر

خودم مشق‌هایم را خط می‌زنم ...


+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت11:52توسط نگین | |


ان زمان که دلت بارانیست

به یاداور لحظه ای را که ابرهای اسمانم

برای تو گریسته اند

اسمانت را تقسیم کن شاید تکه ای از ان درون من باشد!

                                                                     نگین

+نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت12:51توسط نگین | |


هی من از حافظ فال بگیرم و او از من حال ...

بچه که نیستم !

حتی کورهای فال فروش میدان فردوسی هم می دانند

که کوچه ی معشوقه ی ما بن بست است !!

+نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت18:54توسط نگین | |

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت22:48توسط نگین |


مغرورانه اشک ریختیم ...

چه مغرورانه سکوت کردیم ...

چه مغرورانه التماس کردیم ...

چه مغرورانه از هم گریختیم ...

غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند ...

هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم

و هدیه خداوند را پنهان کردیم!

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت22:34توسط نگین | |

 

 

اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی

نبینمت که غریبانه اشک می ریزی!

 

هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن!

بخند! گر چه تو با خنده هم غم انگیزی

 

خزان کجا تو کجا تک درخت من! باید

که برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

 

درخت فصل خزان هم درخت می ماند

تو (پیش فصل) بهاری نه اینکه پاییزی

 

تو را خدا به زمین هدیه داده چون باران

که اسمان و زمین را به هم بیامیزی

 

خدا دلش نمی امد که از تو جان گیرد

و گرنه از دگران کم نداشتی چیزی

 فاضل نظری

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت14:19توسط نگین | |


دیدگانم تمنای خورشید را ندارند

بی پروا روز را انکار می کنند!

این راز خفته ی شب است که دل را به اسارت گرفته

بی انکه خود لحظه ای دانسته باشد ...

                                                         نگین

+نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت16:29توسط نگین | |


وقتی جهان از ریشه ی جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشه های یاس می آید ...

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف ، کفتار را به کفتر تبدیل می کند ...

باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست ...

نان را از هر طرفی بخوانی نان است !

                                                   

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت11:22توسط نگین | |

+نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت12:1توسط نگین |

 

 

 

ایین عشق بازی دنیا عوض شده است

یوسف عوض شده ست زلیخا عوض شده است

 

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

در عشق سال هاست که فتوا عوض شده ست

 

خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده ست

 

ان با وفا کبوتر جلدی که پر کشید

اکنون به خانه امده اما عوض شده است

 

حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق

من همچنان همانم و دنیا عوض شده ست

فاضل نظری

 

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت10:50توسط نگین | |


بی حرمتی فاصله را به دل مگیر

زهرچشمی است از سوی زمانه!


نبضی به نام شوق دیدار رقت میان دل ها

را به تن پوشی از فاصله نمی فروشد ...!

                                 نگین 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت14:43توسط نگین | |